پرستو مهاجر
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر غربت فانوس شب وداع ، با هر سوسو مي گفت که آن کوچه ي رويايي کو او بود و کمي شعر و هوايي ابري امرو نه ابريست ، نه شعريست ، نه او !
گاهے دلم از هر چه آدم است مے گیرد...! ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... فردا روز دیگر ے ست !
دلم که میگیرد میبینم حق با آسمان است که میگرید، ناله میکند، میغرد و میسوزد. خوشا به حالش. چقدر دوست داشتنی و زیبا احساس خود را میگوید. گاهی صاف و زلال چون آینه و آن گوشهاش یک خورشید مهربان یا یک ماه قشنگ که گرما و نورشان هم صداقت دارد و زمانی هم سیاه و ابری و دم کرده و عصبانی و بغضی که گویی هرگز باز نخواهد شد و از پس این همه سیاهی نه ماه دیده می شود و نه خورشید و ناگهان هق هق گریه آسمان و ریزش باران.
وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم! شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم! اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم! كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم! مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم! چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم! بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم! به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم! وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟ ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعرشد به گوشه کمتر کسی رسیده ... مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج ميگذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج ميدهد. دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر ميشوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی ميکنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روزمهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار ميبیند... مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف ميشود. سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا ميرود فرحیانامزد اوستا به فرانسه .. در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان ميشود. و در نامه ای از مهرداد اوستا ميخواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را ميسراید.. حالا یک بار دیگه شعر رو بخونید. گفتي: تو دلم اول و آخر خودتی از هرچه كه دارم بهترينش خودتی خنديدم و زير لب مكرر گفتم شاهزاده ي قصه من خر خودتی عمریست خودم را به خریت زدم دلم برای آن روی سگم تنگ شده... گاهی فقط باید لبخند بزنی و رد شی . بذار فکر کنن نفهمیدی حالا زیاد از این چند تا لبخند من خوشحال نشو ! ندیدی این گوشی های موبایل ؛ قبل اینکه کامل خاموش بشن چند بار یهو پر نور میشن که بگن : من مي بافم ، او نيز مي بافد ! من براي او كلاه تا سرش را گرم نگه دارد ، او براي من دروغ تا دلم را گرم كند ..! خدایا آلودگی آدمها از حد گذشته ،دنیا رو چند روز تعطیل نمی کنی؟ اگر اشکهایم جان داشتند حتما به جانت می افتادند و تکه تکه ات می کردند ... بس که اشکهایم را در آوردی..!!!! از دشمن خود یک بار بترس و از دوست خود هزار بار هميشه واسه گلی خاك باش كه اگر به آسمون هم رسيد يادش نره ريشه اش كجاست... به چه می خندی تو ؟ به مفهوم غم انگیز جدایی به چه چیز ؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش ، به چه می خندی تو ؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد . به چه می خندی تو ؟ به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست خنده دار است بخند ! راه که می روم مدام بر می گردم پشت سرم را نگاه می کنم مدام ..... دیوانه نیستم ......... خنجر از پشت خورده ام.... چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟ دوره ارزانیست: چه شرافت ارزان، تن عریان ارزان و دروغ از همه چیز ارزانتر، آبرو قیمت یک تکه نان و چه تخفیف بزرگی خورده قیمت هر انسان... خيانت همه را از پا مي اندازد از خدا که قوي تر نيستيم ببين خيانت شيطان با او چه کرده است که اين طور بي خيال همه دنيا شده است....... می دانی چرا دوستت داشتم ؟؟ چون در ان زمان مترسکی بیش نبودم که به دوستی با کلاغ هم رضایت داش یادتان باشد عشق بعدی را قبل از مصرف ، خوب تکانش بدهید تا خاطراتش بریزد زخم که می خـوری ، مـزه مـزه اش کن! حـتمـا نمکش آشناست... حالم به هم میخوره از کسانی که پشت سر هم دوست دارن با دروغاشون خرت کنن و نمیدونن که رد شدنت از موضوع معنیش اینه که خر خودتی ... پیچ رو هر چقدر سِفت کنی ، موقع باز کردن ، همونقدر باید زور بزنی ... حالا هی من بپیچون .. به موقش برات دارم زندگی رو باید از زود پز یاد گرفت یه جاش داره میسوزه نشسته و سوت میزنه من تو را دوست دارم.. دیگری تو را دوست دارد.. دیگری دیگری را دوست دارد.. و این چنین است که ما تنهاییم. ديدي اي دل عاقبت زخمت زدند؟ گفته بودم مردم اينجا بدند ديدي آخر ساقه جانت شكست ؟ آن عزيزت عهدوپيمانت شكست؟ ديدي اي دل درجهان يك يار نيست؟ هيچكس در زندگي غمخوار نيست؟ آه ديدي سادگي جان داده است؟ جاي خود را گِل به سيمان داده است؟ ديدي آخر حرف من بيجا نبود؟ از براي عشق اينجا ، جا نبود؟ نوبهار عمر را ديدي چه شد؟ زندگي را هيچ فهميدي چه شد؟ ديدي اي دل دوستيها بي بهاست؟ كمترين چيزي كه مي يابي وفاست؟ ديده اي گلها همه پژمرده اند رنگها در دود و سرما مرده اند آري اي دل ! زنده بودن ساده نيست بين آدمها يكي دلداده نيست بايد اينجا از خود اي دل گم شوي عاقبت همرنگ اين مردم شوي ! مارها قورباغهها را می خوردند و قورباغهها از این نابسامانی بسیار غمگین بودند ، تا اینکه قورباغهها علیه مارها به لک لکها شکایت کردند. لک لکها چندی از مارها را خوردند و بقیه را هم تار و مار کردند و قورباغهها از این حمایت شادمان شدند. طولی نکشید که لک لکها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغهها ، قورباغهها ناگهان دچار اختلاف دیدگاه شدند ، عده ای از آنها با لک لکها کنار آمدند و عدهای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند. از دشمنان برند شکایت به دوستان
آن که هیچ نمی داند به چیزی عشق نمی ورزد. آن که ازعهد هیچ کاری برنمی آید،هیچ نمی فهمد. آن که هیچ نمی فهمد،بی ارزش است.ولی آن که می فهمد, هرچه بیشتر دانش آدمی درچیزی ذاتی باشد،عشق بدان بزرگتراست. خیالمون برمیگردیم به بچگی. اگــــر خــــزان بـــرگ را فــــرامــــوش کنــــد اگـــــر مـــــادر فـــــرزنـــــدش را فــــرامــــــوش کنــــد اگـــــر زمستــــان پــــــر بـــــرف بــــاریــــدن را فــــــرامــــوش کنـــــد اگـــــــر بـــهـــار ســــــر سبــــــزی را فــــــرامــــــوش کنــــد اگـــــــر خـــــدا بـــنـــده اش را فـــــــرامــــــوش کنــــد مـــن هـــــرگـــــز نـــخـــواهـــم فـــرامـــوش کـــــرد عـــــزیـــــزم را
تا مـن
در مـرور خـاطراتم
وقتی از کنار تــو رد می شوم.
تنـــم نلــرزد¦.. داستان جالبی از یک وزیر که میخواست صبح شنبه یک متن سخنرانی تهیه کند. زنش به خرید رفته بود. باران میآمد و پسر کوچک او بیحوصله و ناآرام بود و سرگرمی نداشت. بالاخره وزیر با ناامیدی مجلهای برداشت و آن را ورق زد تا به عکس رنگی بزرگی رسید. نقشهی جهان بود. آن را از مجله کند، پاره پاره کرد و به زمین ریخت و گفت: «جانی، اگر بتوانی این تکهها را کنار هم بگذاری 25 سنت به تو میدهم.» وزیر فکرمیکرد این کار کلی وقت جانی را پر میکند، ولی 10 دقیقه بعد در اتاق مطالعهاش را زدند. جانی بود با پازل درست شده در دستش. وزیر از اینکه پسرش به این زودی تکهها را کنار هم گذاشته و نقشه را کامل کرده بود، تعجب کرد. او پرسید: «چطوری توانستی این قدر سریع تمامش کنی؟» پسر جواب داد: «آسان بود. پشت صفحه عکس یک مرد بود. یک تکه كاغذ برداشتم و در پایین عکس گذاشتم و بعد کاغذ دیگری برداشتم و در بالای عکس قرار دادم. میدانستم که اگر تصویر مرد را درست کنم، نقشهی دنیا هم درست میشود.» وزير لبخندی زد و 25 سنت به او داد و گفت: «این طوری موضوع سخنرانی مرا هم مشخص کردی: «اگر انسان درست بشود، دنیا نیز درست خواهد شد.
دل نهادم به صبوری كه جز این چاره ندارم![]()

![]()
Faregh az Fetneye Farda Bashi
Ghorbat anast Ke Chon Ghatreye Ab
Dar be Dar, Dar Peye Darya Bashi
Ghorbat anast ke Mesle Mano Del![]()
![]()

![]()

![]()
1.یكی دلش به صد دل بنده ...
3.یكی یه دل ، به یه دل می بنده و تا آخر پایبنده ...
4.یكی نمی دونه دلش به كی بنده ...
5.یكی هر بار به یكی دل می بنده ...
6.یكی دل می بنده كه بخنده ...
7.یكی هم دلش آكبنده ، مونده به كی ببنده![]()

چقدر این صدا برایم آشناست. صدای هقهق گریه آسمان را میگویم، صدای بارش باران را. بارها آن را از اعماق وجودم شنیدهام. صدایی است که رنگ تنهایی دارد، بوی فراق و درد دوری.
گوش کن! دوباره در دور دستها آسمان نالید. شاید در جایی دیگر از این شب تاریک بی ستاره، عاشق دلشکستهای غریب تر از من به آسمان چشم دوخته و باران با او همآوا شده و همقدم اشکهایش شده است.
حق با آسمان است. باید گریست. باید بارید. باید فریاد برآورد. باید بغض را شکست. باید چون صاعقه سوخت و بر زمین خورد.
حق با آسمان است.![]()

نمیشـه دل به هرکس داد / نمیشـه از نفس افتاد![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا؟
در خزان هجر گل، ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟
شهریارا بیحبیب خود نمیکردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا؟
![]()
...
Low Battery !؟!![]()
![]()
مارها بازگشتند ولی این بار همپای لک لکها شروع به خوردن قورباغهها کردند ! حالا دیگر قورباغهها متقاعد شدهاند که انگار برای خورده شدن به دنیا آمده اند ولی تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است !
اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان ؟؟؟
چون دوست دشمن است ، شکایت کجا بریم ؟![]()

![]()
![]()
خجالت می كشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی كه مادرشان بر نگشته، فكر می كنی آبرویت می رود اگر یك روز مردم ..همان های كه خیلی بزرگ شده اند.. دل شوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند
وقتی بزرگ می شوی دیگر ..
نمی ترسی كه نكند فردا صبح خورشید نیاید،حتی دلت نمی خواهد پشت كوه ها سرك بكشی و خانه خورشید را از نزدیك ببینی..
دیگر دعا نمی كنی برای آسمان كه دلش گرفته، حتی آرزو نمی كنی كاش قدت می رسید و اشك های آسمان را پاك می كردی..
وقتی بزرگ می شوی..
قدت كوتاه می شود. آسمان بالا می رود و تو دیگر دستت به ابرها نمی رسد و برایت مهم نیست كه توی كوچه پس كوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی می كنند ..
آن ها آن قدر دورند كه تو حتی لبخندشان را هم نمی بینی!! و ماه، هم بازی قدیم تو آن قدر كمرنگ می شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی كنی
وقتی بزرگ می شوی ..
دور قلبت سیم خاردار می كشی و درمراسم تدفین درخت ها شركت می كنی و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی و یك روز یادت می افتد كه تو سال هاست چشمانت را گم كرده ای و دستانت را در كوچه های كودكی جا گذاشته ای، آنروز دیگر خیلی دیر شده است .....
فردای آن روز تو را به خاك می دهند و ..
می گویند: خیلی بزرگ شده بود......!!!!![]()
من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!
داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،
این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.
همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،
پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.
انسان عاشق زیبایی نمی شود،
بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!
انسان های بزرگ دو دل دارند؛
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.
همه دوست دارند که به بهشت بروند،
ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !
عشق مانند نواختن پیانو است،
ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.
دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،
پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛
محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.
عشق در لحظه پدید می آید
و دوست داشتن در امتداد زمان
و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.
راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود :
انسان چیست ؟
شنبه: به دنیا می آید.
یكشنبه: راه می رود.
دوشنبه: عاشق می شود.
سه شنبه: شكست می خورد.
چهارشنبه: ازدواج می كند.
پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.
جمعه: می میرد.
فرصت های زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است ..![]()
بزرگ که شدیم، گاهی دعواهامون سالها تو یادمون میمونه و آشتی نمیکنیم.
- بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم میشدیم، بزرگ که شدیم، حتی ۱۰۰تا
کلاف هم سرگرممون نمیکنه. -
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود، بزرگ که شدیم،
کوچکترین آرزومون، داشتن بزرگترین چیزه.
- بچه که بودیم، چه دلهای بزرگی داشتیم، اکنون که بزرگیم، چه دلتنگیم!
- کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود.
- کاش برای حرفزدن، نیازی به صحبتکردن نداشتیم و فقط «نگاه» کافی بود.
- بچه که بودیم تو جمع گریه میکردیم، بزرگ که شدیم، تو خلوت.
- بچه که بودیم راحت دلمون نمیشکست، بزرگ که شدیم، خیلی آسون دلمون میشکنه.
- بچه که بودیم همهرو ۱۰تا دوست داشتیم، بزرگ که شدیم، بعضیهارو هیچی، بعضیهارو کم و
- بچه که بودیم قضاوت نمیکردیم و همه یکسانبودن، بزرگ که شدیم، قضاوتهای درست و غلط موجب
- بچه که بودیم آرزومون بزرگشدن بود، بزرگ که شدیم، حسرت برگشتن به بچگیرو داریم.
- بچه که بودیم تو بازیهامون همهاش ادای بزرگترهارو درمیآوردیم، بزرگ که شدیم، همهاش تو![]()
![]()

:ادامه مطلب:![]()
:ادامه مطلب:![]()
| Design By : RoozGozar.com |




